پارت هفتاد و یک :

این‌بار مرد کچل دست بلند کرد و با اشاره‌ی سرهنگ گفت:
- در مورد احمد، وقتی داره همه چیز رو به پلیس می‌گه، چه‌طور ممکنه قانع بشه که قراره تبرئه بشه؟
عقیل دست بلند کرد و همان‌طور که انگار دنبال چیزی در لب‌تاب مقابلش می‌گشت، گفت:
- قرار نیست با پلیس معامله کنه سروان. این دیگه کار دکتر امراللهی و خانم مهریه. احمد باید فکر کنه فقط با اونا طرفه.
سعید بالاخره لب باز کرد:
- احم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    0

    این شادیم حال داره ها بعد این همه اتفاق به آخرین چیزی که میشه فکرکرد رابطس

    ۲ سال پیش
  • Alieh

    2

    اوه اوه جالب شد ها آخی داریم ب پایان داستان نزدیک میشیم حیف شد رمان خیلی خوبی بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    آره دیگه، گلچین روزگار عجب با سلیقه است🤣🤣🤣🤪🤪🤪 مرسی که همیشه همراهم بودی قربونت برم😍😍😍😘😘😘

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    سلام من دیروز نتونستم کامنت بذارم.۱.سعید۲.صحنه تصادف شادی. ای خدا دختره رو فرستادی به قتله گاه .چقدر ناراحت شدم از حرف هایی که بین سعید و باباش زده شد🥲🥲مرسی بابت پارت

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    اوهووم، خیلی دردناک بود😔😔 مرسی که همیشه کنارم بودی عزیزدلم😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    عالی👏👏

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزدلم🥰🥰😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • ریحون

    0

    خیلیم عالیی😍🫶

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزکم😍😍😍😍😍🥰🥰🥰 مرسی که همیشه کنارم بودی قشنگم😘😘😘😘😘😘🤩🤩🤩🤩🤩

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    وایی خیلی عالیه واقعا داره به آخراش نزدیک میشه ممنون نویسنده عزیز و ممنون از قلم قدرتمندتون واقعا سرنوشت آرمیتا چقدر تلخ بوده طفلک سرهنگ و سعید شادی هم مظلوم جامعه آخه ولی در کل رمان عالی هستش ممنون

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت برم من عزیزدلم😍😍😍😍😍 خدا رو شکر که دوسش داشتی💋💋💋❤❤❤❤

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ جان شما و خاطره هامان خداحافظ من می روم بدون تو، اما دعایم کن در اولین تراوش باران خداحافظ😉😔🥰 ۱.آرمیتا۲.اون قسمت وکه فاطمه داشت بامیرقصیدحواسشم به کسی نبود😃😉

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    چه قدر قشنگ🥲🥲 یه دنیا ممنونتم که کنارمی و برام نظر می‌ذاری ستاره جونم😍😍😍😍🥰🥰🥰🥰😘😘😘😘😘🤩🤩🤩🤩

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    ممنون بابت اطلاعات روانشناسی سودمندتون مثل همیشه عالی وقدرتمند 👏👏👏👏🌺🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم قربونت برم😍😍😍 یه دنیا ممنونتم که همیشه کنارم بودی عزیزکم😍😍😍😍😘😘😘😘🤩🤩🤩🤩🤩

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    0

    وای سرهنگ 🥺🥺🥺گناه داره اونم هم سعید هم سرهنگ بادوری کردن ازهم کلا ازبین رفتن انگاری ب اخراش زیادی نزدیکیم ازهمین الان دلم براش تنگ میشه خسته نباشی فدات شم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    کاش به جای دوری کردن، کنار هم می‌موندن😔😔😔 قربونت برم من عزیزدلم😍😍😍😍🥰🥰🥰🥰🤩🤩🤩🤩😘😘😘

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    تاببینم چی میشه🙏

    ۲ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    😍😍😍😍😍😍😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️